تبليغاتX
به تنهاییم خوش اومدی

به تنهاییم خوش اومدی

کاش میشد یه دفعه فقط یه دفعه بگی دوستم داری ازت چی کم میشه...

عشق تو

شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد ! زیبا بود امّا

شوخی بود !

حالا .... . . تو بی تقصیری ! خدای تو هم بی تقصیر است !

من تاوان اشتباه خود را پس میدهم . . . ! تمام این تنهایی

تاوان « جدّی گرفتن آن شوخی » است .....
 
 
 
 
 
 
 
 
این روزها زیادی ساکت شده ام ،

نمی دانم چرا حرفهایم، به جای گلو

از چشمهایم بیرون...........می آیند............!
 

 

 

دلگیر میشوم وقتی فکر میکنم که عاشقانه هایی که برایت مینویسم
مثلِ چای هایی هستند که خورده نمیشوند!
یخ میکنند و باید دور ریخت!

 

 


دستم نمک نداشت هی میشکستیش
دلم چی ؟؟؟؟
بهونت واسه شکوندنای پشت سرهمت چی بود ؟


 

 

تا حالا شده عاشق بشی ولی دلت نخواد بدونه؟؟؟؟

تا حالا شده تمام شب گریه کنی بدون اینکه بدونی چرا

دلت بخواد تا صبح بیدار بمونی ولی بدونی به جایی نمی رسی

تا حالا شده رفتنشو تماشا کنی ولی نخوای بره

بعد آروم تو دلت بگی دوست دارم اما نخوای بدونه

تا حالا شده....


 


برو اگه میخوای بری ،
دلت نسوزه واسه من !!
اینجوری که کلافه ای
بد تره خب ، دل رو بکن !!
بکن دل و از این همه خاطره های روی آب
فک کن ندیدی ما همو حتی یه بارم توی خواب
راحت برو یه قطره هم گریه نداره چشم من !!
اشکاشو پشت پای تو ، میخواد بریزه دل بکن ..
من که نمی میرم ،اگه بخوای تو از اینجا بری
چون میدونستم که تو از اول راه مســـافری !!
شاید نفهمیدی که من بی اونکه تو چیزی بگی
سپردمت دست خــدا ، که بی خدافظی نری
غصه ی راهمو نخور ، شاید همینجا بمونم
شاید به مقصد رسیدم خودم فقط نمیدونم



 



نمـــی دانـم چــــرا ؟!
ایـن روزهــــا
در جـــواب هـــركــــه از حـــالم مـــی پرســــد
تـــا مــــی گویــــم ... " خوبــــــــم "
چشمـــــانم
خیس مــــی شـــــود ... !



 

 

+نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت8:44توسط مسلم و تنهاییش | |

+نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت15:24توسط مسلم و تنهاییش | |

+نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت15:22توسط مسلم و تنهاییش | |

 

آهسته بیا ،
باز هم که فراموش کرده ای کجا آمده ای
اینجا قلب من است
آهسته ،
این قلب، شکسته…
 نگاهی کن ببین درهای قلبم بسته
شاید باز هم بی وفایی مثل تو پشت دیوار قلبم نشسته !
آمده ای که بگویی پشیمانی؟
اما هنوز چند روزی بیش نیست که از آن روز گذشته
آتش دلم همچنان در حال سوختن است ،
بگذار خاکستر شود ، بعد بیا و دوباره دلم را بسوزان
بگذار گونه های پر از اشکم خشک شود ،
بعد بیا و دوباره اشکم را در بیار
آهسته ، قلبم بدجور شکسته
دوباره آمده ای که چه بگویی به این دل خسته
آمده ای دوباره بشکنی قلبم را ،
یا باز هم به بازی بگیری این دل تنهایم را …
بی خیال ، با تنهایی بیشتر رفیقم تا با تو
ای نارفیق هیچ خاطره ی خوشی ندارم از تو
بگذار در حال خودم باشم ،
نه مهربانی تو را میخواهم ، و نه دلسوزی های تو را
نمیبخشم آن قلب بی وفای تو را
بگذار در حال خودم باشم ،
به تنهایی بیشتر از تو ، نیاز دارم ،
پس بگذار با تنهایی تنها باشم
در خلوت خویش با غمها باشم ،
نمیخواهم دوباره بازیچه دست این و آن باشم
آهسته ، غم سنگینی در دلم نشسته …

+نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت15:14توسط مسلم و تنهاییش | |

 

روز و شبم شدی تو ،از آن لحظه که آمدی…
قانون زندگی ام بهم خورد، از لحظه ای که به قلبم آمدی…
نمیدانم چرا میگیرد نفسهایم
نمیدانم چرا اینگونه میریزد اشکهایم
میگویند اینها  همه درد های عاشقیست ،
نمیدانم حرف دلم را باور کنم یا حرف آنها را ،
شاید این هم یکی از درد های همیشگیست
میترسم از آن روزی که رهایم کنی ،
شاید فکر کنی که محال است قلبت را از قلبم جدا کنی
این روزها کار همه بی وفاییست
تا این حد هم نباید مرا به یک عشق ماندگار مطمئن کنی
تو خواستی مرا به خودت وابسته کنی
تو خواستی قلبم را اسیر قلب پاکت کنی
دیگر محال است بتوانی مرا از خودت سیر کنی!
این قلبی که در سینه دارم آن قلب تنها نیست
حال و هوای من مثل گذشته ها نیست
حالا دیگر وجودم نیز مال خودم نیست ،
این اشکهایی که میریزد از چشمانم، دست خودم نیست
این دلتنگی ها و بی قراری هایم حس و حال همیشگیست
قانون زندگی ام بهم خورد ، از لحظه ای که تو آمدی
آمدی و شدی همه زندگی ام ،
هستم تا آخرین نفس با تو، ای تنها بهانه نفس کشیدنم!

+نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت15:10توسط مسلم و تنهاییش | |

 

تو به رویاهای من خندیدی


لطف کردی مهربان لااقل با آن همه پیمان که بامن بسته ای


 صادقی!


صادقانه باورم کردی که من دیوانه ام...

  آه افسوس که من خواهان آن پروانه ام.

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت11:16توسط مسلم و تنهاییش | |

می نویسم ولی تو نخوان....


می نویسم که با تمام وجودم دوستت دارم ولی تو نخوان


می نویسم که اگر تو را نبینم به سکوتی سخت دچار میشوم و بغض تمام وجودم را میگیرد... ولی تو نخوان.


اگر نمی خوانی بفهم که دوستت دارم


+نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت21:28توسط مسلم و تنهاییش | |

برای ماندنش به خدا التماس کردم از خدا خواستم

از حمایت ما رو بر نگرداند که من بی او هیچم نیمه

شب ها برایش دعا کردم اه کشیدم ولی او رفت و

خدا گریه هایم را نشنید و ندید و دعا هایم را نشنید

و مورد اجابت قرار ندادو او را برد و ان زمان بود که

من از همه و هر چه داشتم بریدم و های های

گریستم و او رفت و من فقط ناظر رفتن او بودم

رفتنی که هیچ امیدی به بازگشت ان ندارم

ونخواهم داشت و امروز من او را برای همیشه از

دست داده ام نه می توانم او را حس کنم و نه در

آغوش بگیرم او رفت گر چه برایم همیشه ماندگار

است

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت21:23توسط مسلم و تنهاییش | |

 

 

نمیدونم از کجا شروع کنم قصه تلخ تلخ سادگیمو...

 

نمیدونم چرا قسمت میکنم روزهای خوب زندگیمو...

 

چرا تو اول قصه همه دوستم دارن...

وسط قصه میشه سر به سرم میزارن...

تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام میزارن

خدایا اعتصاب غذا نکردم

اما سال هاست روزی چند وعده میخورم نمیبینی؟

روزی یه وعده غصه.یه وعده زخم

یه وعده افسوس.یه وعده بغض

خیال تو راحت.من گرسنه نمی مانم.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت7:54توسط مسلم و تنهاییش | |



با اینکه ندیدمت دلم هر روز برایت تنگ می شود. بدیش این است که می دانم تو هستی. کاش نبودی! مثل هزاران چیز دیگر که توی این دنیا نیست ولی آدم ها باز الکی دنبالشان می گردند، نمی دانم، شاید بشود اسمش را گذاشت دلخوشی. دلخوشی من هم این است که میدانم هستی



+نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت0:0توسط مسلم و تنهاییش | |